عزیز دل مامان و بابا، ساریناعزیز دل مامان و بابا، سارینا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 23 روز سن داره

سارینا تموم هستی مامان و بابا

به افتخار سارینا خانوم 15 ماهه...... کف و هورا ...

عزیزم، جیگرم، فدات بشم..... خانوم خانومای ما در ٢٤ تیر ١٣٩١ ، ١٥ ماهگی اش رو کامل کرد و پا توی ١٦ ماهگی زندگی اش گذاشت....   حالا اون دست قشنگه رو به افتخار سارینا جون ١٥ ماهه بزن......   مامان جونی مبارکت باشه....   عزیز دلم، ٢٤ هر ماه ما رو به یاد شیرین ترین خاطره زندگی مون می اندازه. تولد این گل دختر ...... عشق مامانی و بابایی ....       تقدیم به گل دخترم.....    گریه می کند.... قلبم تکه تکه می شود  می خندد... زندگی جاری می شود  به چشمانم خیره می شود... دریای دلم پر از ماهی محبتش می...
31 تير 1391

تغییرات مهم سارینا جونی در 15 ماهگی....

سلام به روی ماهت ......   عزیزم، سارینای مامانی، یکی از تغییرات خیلی مهم شما که اوایلش من و بابا باور نمی کردیم، مربوط به حمام رفتن شما هست، تا 6 ماهگی ات   اصلا از آب نمی ترسیدی و تمام ایامی که در حمام بودی گریه نمی کردی ، ولی نمی دونیم چی شد که خانوم تقریبا از 7 ماهگی تا 14 ماهگی ات هر موقع که به حمام می رفتی گریه می کردی و اگه آب روی سرت می ریختن  صدای جیغ و گریه ات بلند می شد ..... ولی خدا رو شکر بعد از سفر مکه ( وقتی داشتی 15 ماهگی ات رو پر می کردی ) ناگهان یک روز که  به حمام رفتیم متوجه شدیم که خبری از گریه های سارینا در حمام نیست و از تعجب داشتیم شاخ در میاوردیم که حتی موقع ریختن آب روی...
30 تير 1391

جدید ترین سرگرمی های سارینا بعد از سفر مکه... ( 15 ماهگی)

  دختر نازم، در پست های قبلی گفته بودم که خاله زهرا برات یک صندلی کوچک خریده بود که لحظات اول که دیدی نحوه استفاده  اش رو دقیق نمی دونستی ولی کم کم یاد گرفتی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! بله عزیزم، از این صندلی به هیچ عنوان برای نشستن استفاده نمی کنی ولی کلی استفاده های مفیدتر دیگه ای می کنی!!! با کلی زحمت میری روی صندلی و روش می ایستی و خیلی خوشحالی که تونستی این کار رو بکنی و  با هیجان خودت رو تکون می دی شروع به دست زدن می کنی که این باعث می شه صندلی تکون های زیادی بخوره خدای ناکرده امکان داره زمین بخوری...... به همین خاطر سعی می کنم اطرافت باشم و با صندلی تنهات نگذارم....     برای پ...
29 تير 1391

خدا رو شکر به سلامتی به خونمون رسیدیم...

عزیزم، روز 29 خرداد ساعت تقریبا 6 عصر به شهرمون رسیدیم و بعد از مراسم استقبال وارد خونمون شدیم...اولین لحظه ای که وارد اتاقت شدی ازت فیلم گرفتیم، بیشترین چیزی که از دیدنش خوشحال شدی، خرسی بود که کلی بغلش کردی و صندلی خاله زهرا که برات جدید بود...     خیلی از افراد فامیل دلتنگت شده بودن و کلی ماچ و بوسه ات کردن ولی شما یک کمی اولش غریبی می کردی ولی خیلی سریع خوب شدی... برای حاجی ها کلی پرچم و بنر زده بودن.... بنرهایی که برای خانوم زده بودن، تماشایی بود: این بنری بود که مامانی منیژه و بابایی حسین برات نوشته بودن و واقعا با دیدنش سوپرایز شدیم... خیلی دوستت دارن و ایامی که در مکه بودیم چند باری باهات تلفنی حرف...
21 تير 1391

بازگشت به جده - ایران - تهران

سارینا جونم، روزهای بودن در حرم پیامبر و کنار خانه خدا بودن، مثل برق و باد گذشت و در یک چشم بر هم زدن به روز آخرمون در مکه رسیدیم... روز آخر یعنی ٢٨ خرداد، صبح زود به مسجدالحرام رفتیم و بعد از خواندن نماز جماعت صبح ، در حالی که توجه شما کاملا به کبوترهای اطراف خانه خدا بود، شما رو پیش باباجونی و عمه راضیه شون گذاشتیم و من و بابایی برای طواف وداع رفتیم... خدا رو شکر وقتی که برگشتیم، گریه نکرده بودی و وقتی من و بابایی رو از دور دیدی با کلی ذوق و شوق کبوترها رو به بابایی نشون می دادی و اگه کبوتری به طرفت میامد، خودت رو تو بغلمون قایم می کردی...     خلاصه اینکه با خونه خدا خداحافظی کردیم و دعامون هم در لحظات آخر ...
21 تير 1391

بهترین و زیباترین ماهگردت ...( 14 ماهگی ات مبارک.)

ع زیزم، 24 خرداد ماه امسال  14 ماه از بودنت گذشت و خدا رو هزار مرتبه شکر وارد 15 امین ماه زندگی ات شدی... دخترم امسال در شب 14 ماهگی ات، در مکه بودیم و اتفاقا همون شب بابایی به نیابت از شما محرم شد و اعمال شما رو براتون انجام داد... یعنی در شب 14 ماهگی ات شما هم حاجیه خانوم شدی...  الهی فدات بشم. از خداوند بهترین هدیه رو در شب 14 امین ماهگردت گرفتی..... خدای من شکرت.... همون شب که به کنار خانه خدا رفتم، از خدا خواستم خودش  از این فرشته کوچکش محافظت کنه و همیشه جسم و روحش سالم باشه و وقتی که بزرگ شدی در راه درست قدم برداری و موفق باشی و مثل همیشه ایشالاه همواره لبت خندون باشه.....
16 تير 1391

فضولی های سارینا خانوم در این سفر...

دختر ناز خودم، دلم برات بگه که در این سفر هم تا جایی که امکانش بود و فضا داشتی از فضولی کردن دریغ نکردی...   تا زمانی که در حرم بودیم، یک لحظه هم پیش ما نمی موندی، یا دنبال کبوترها بودی و یا به بچه ها چه ایرانی و چه عرب گیر می دادی و روزهای آخر هم که کاملا دنبال لیوان های یک بار مصرفی که کنار آب های زمزم می گذاشتن بودی و دائما دستت بود... ایامی که در هتل بودیم، بیشترش رو خواب بودی و زمانی که بیدار بودی هم به قول بابات کنجکاوی هات به جای خودش باقی بود....... تلفن هتل رو نگو که همه جوره داغونش کرده بودی و شانس آوردیم که تا روز آخر سالم مونده بود. بیشتر مواقع دنبال کفش های بابایی بودی که پا کنی و باتجربه ...
16 تير 1391

زیارت دوره در مکه...

عزیز دلم، زمانی که مکه بودیم علاوه بر زیارت خانه خدا یک روز به زیارت دوره رفتیم و اماکن زیارتی مکه رو به ما نشون دادن....     عکس پایین مربوط به کوه عرفات هست که خدا کمکمون کرد و تونستیم به همراه شما بالای کوه بریم و از نزدیک اون مکان زیارتی رو دیدیم... (خیلی می ترسیدم که گرمازده بشی ولی به خدا توکل کردیم و شما رو هم بالای کوه بردیم که دائما بابا هم کلاهت رو خیس می کرد که کمی خنک بشی) : این عکس ها هم مربوط به غار ثور هست که ما پایین کوهش بودیم و در تمام مدتی که روحانی کاروان توضیحات رو می داد، بابایی شما رو روی زمین گذاشته بود و خانوم هم خیلی راحت روی زمین نشسته بودن و سنگ ها رو پرت می کرد...
16 تير 1391

حضور سارینا جونم در خانه خدا به روایت تصویر ...

دختر گلم یک سری عکس های شما رو که در اطراف کعبه ازت گرفتیم رو در این پست برات می گذارم ...   عکس دختر ماهم در کنار خانه خدا....  چند دفعه بابا محمد شما رو به جلوی خانه خدا برده بود که به پرده خانه خدا دست بزنی و چند باری هم با بابایی دور خانه خدا طواف کرده بودی...   عکس های پایین مربوط می شه به شبی که با هم به طبقه دوم مسجدالحرام رفته بودیم که از اون جا خانه خدا خیلی باشکوه دیده می شد... الهام خانوم و آقا عارف (به قول سارینا آفففففف) این هم خواهر و برادری که خیلی تو این سفر برای نگهداری سارینا کمکمون کردن .   این عکس رو هم در طبقه دوم صفا و مروه از شما ...
14 تير 1391

رفتن به سوی خانه خدا ......

دختر گلم، بعد از 4 روز ماندن در مدینه،  روز 20 خرداد بعد از ناهار لباس های احرام رو به تن کردیم و به سمت مسجد شجره حرکت کردیم.... شما هم یک دست لباس سفید تنت بود که مثل فرشته های کوچولو شده بودی    می دانم که دلت هم عین لباس هات پاک و سفید هست و ایشالاه وقتی بزرگ هم شدی دلت پاک و صاف بمونه... یک سری از افراد کاروان با فرشته کوچولوی ما عکس یادگاری هم گرفتن. هنگام رفتن از مدینه از یک سو ناراحت بودیم که این چند روز مثل برق و باد گذشت و شاید دیگه تا آخر عمرمون هم زیارت حرم پیامبر قسمت مون نشه و باید با مدینه خداحافظی کنیم و از یک سو خوشحال بودیم که به زیارت خانه خدا می رویم و دخترم می ...
13 تير 1391